كمال الدين عبد الرزاق سمرقندى
643
مطلع سعدين ومجمع بحرين ( فارسى )
و مغنيان خوشآواز با هر ساز از عود و چنگ و ارغنون و قانون دمساز گشته نواى خسروانى در پيش آن خسرو ثانى به گوش ساكنان سپهر برين مىرسانيدند . چشم از هواى آواز روحافزاى مغنيان بر گوش حسد مىبرد و گوش از آرزوى لطافت ديدار ساقيان از ديده غصه مىخورد و هر صورت خوب كه در آئينهء خيال متصور بود نمودار آن در آن مجلس انس بر وجه احسن روى نمود . نظم ز خوبان چو آن بزم آباد گشت * گلستان پر از سرو و شمشاد گشت مغنى چو زهره به رامشگرى * صراحى درخشنده چون مشترى كرشمهكنان ساقى خوشخرام * همى ريخت خون صراحى به جام خوانسالاران طويهاى بزرگ ترتيب نمودند و رعيت شهر و ولايت را چند روز ترخان ساختند . ناگاه روزگار مقتضى طبيعت اظهار كرد و چون دنيا كاشانهء غم است نه جاى نعم ، با هركه انسى بيابد نپايد و چون روى بتابد شرح محنتش در وصف نيايد و بيان اين سخن آن است كه چون كوكب اقبال ميرزا علاء الدوله به اوج كمال رسيد و هرچه دلخواه او بود ميسر گرديد ، ناگاه اختر سعادتش برگشت و كار دولتش به يكبارگى زيروزبر گشت . چه در آخر ايام اين جشن روزى كه طوى بزرگ مقرر بود مردم ترخان شده را انواع ملاهى و مناهى در خواطر و ضمائر مخّمر و در شهر و كوى صدگونه شادمانى و كامرانى ميسر . بيت دمى ز وصل تو گفتم كه شاد بنشينم « 57 » * غم فراق تو ناگه سر از زمين برزد خبر رسيد كه موكب ميرزا الغ بيك به عزم رزم از جيحون عبور نمود .
--> ( 57 ) . قصايد ظهير فاريابى : دمى به وصل . . . شادمان گردم .